می خواستم درس بخونم ، یعنی اصلا وسطای درس خوندنم بودم اما یه سری چیزا آزارم مداد گفتم بنویسمشون شاید از شرش خلاص شم!
خیلی سخته آدم یه موقعایی اصلا ندونه چیو دوس داره ، چیو دوس نداره .من بارها تو این موقعیت قرار گرفتم.نمی تونی انتخاب کنی.یعنی هم اینی هم اونی.هم اینجوری ای هم اونجوری اما وقتی تنها میشی هیچ کدومش نیستی و این به شدت منو ازار میده . مثل یه مایع سیال که تو هر ظرف یه شکل باشی ،مثل ژله که هر جور بخوان شکلت بدن.
تلنگرش بعد فیلم"سنگسار ثریا .م"بهم خورد.وقتی داشتم از اون فاجعه واسه دوستم میگفتم،وقتی داشت میگفت اسلام متحجرترین دین دنیاست.هیچی نگفتم،یعنی هیچی واسه گفتن نداشتم .نه اونقدر از دینم بدم میومد که بخوام حرفشو تایید کنم نه اونقدر عاشق دینمم که بخوام ازش دفاع کنم .خیلی بده ادم یه موقعایی تکلیفش با خودش روشن نباشه(از تعصبات کورکورانه هم بدم میاد.)
این قضیه تازه چشامو باز کرد ،تازه اون موقع بود که فهمیدم بارها تو این موقعیت ها قرار گرفتم و جدا نفهمیدم طرف کیم!خیلی دوست داشتم یه ایده الیست باشم که در مورد هر جریانی بسته های ایدئولوژی خودمو ارائه میکردم،یه چیزی که خودم بهش رسیدم ، از این به بعد سعی میکنم راجع به هر چیزی فکر کنم و نظر خودمو بدم.
